می خواستم شعری بگویم

شعری برای انقلابم

دیدم که او دریاست و من

یک قطره ی ناچیز آبم

دیدم که باید ابر باشم

از صبح تا شب هی ببارم

تا شاید اشک مادران را

در بیتی از شعرم ببارم

دیدم که باید رعد باشم

غرنده و پرشور و غوغا

آن وقت در شعرم بگویم

تکبیرها، فریادها را

دیدم که باید دشت باشم

دشتی پر از لاله، شقایق

تا از شهادت ها بگویم

از قلب های گرم و عاشق

دیدم که باید من نباشم

از من جدا گردم شوم ما

آن وقت شاید شعر من هم

رودی شود جاری به دریا